icon
icon
عکس از میترا بهمنى
عکس از میترا بهمنى
بَبَه روح یک جهان بی روح

این متن جز برگزیدگان دعوت‌نامه‌ی چهارم نویسندگی در بخش درقاب است.

نویسنده
زینب خزایی
زمان مطالعه
15 دقیقه
عکس از میترا بهمنى
عکس از میترا بهمنى
بَبَه روح یک جهان بی روح

این متن جز برگزیدگان دعوت‌نامه‌ی چهارم نویسندگی در بخش درقاب است.

نویسنده
زینب خزایی
زمان مطالعه
15 دقیقه

«کی گفته این دیوونه بشینه رو صندلی جلوی ماشین من؟» این را برادر بزرگم با غیظ گفت، وقتی مصطفی ذوق کرده بود با او برود بیرون. ماشینش را دوست داشت. می‌گفت: «ماشین ‌خارجیه.» 

مادرم سکوت کرد. من اما نمی‌توانستم. به‌سختی جلوی اشک‌هایم را گرفتم و با صدایی لرزان گفتم: «چه عیبی داره مگه؟» از اینکه داشتن یک کروموزوم اضافه به دیوانگی تعبیر می‎شد عصبانی بودم. 

در جواب با عصبانیتی متقابل شنیدم: «اصلاً فکر نمی‌کنی چهار تا دوست و آشنا آدم رو می‌بینن؟»

وقتی ارجاع داده شدم به مردم یک شهر، من هم سکوت کردم. با مردم یک شهر نمی‌شد جنگید. مصطفی را با وعده‌ی «یه بار دیگه با داداش می‌ریم.» پیاده کردم. موقع پیاده شدن همچنان خوشحال بود. از نظر او وعده‌ها همه راست بودند. نخواسته شدن یا دیوانه خطاب شدن را ندیده و نشنیده بود. از حضورش در آن فضا شرمگین نبود. بی‌اینکه فاصله‌ای احساس کند خودش را مثل من می‌دانست، مثل برادرم، مثل همه‌ی آدم‌های شهر.

هر وقت می‌رفتم خانه‌ی خواهرم او را با خودم می‌بردم. کوچه‌شان از آن کوچه‌هایی بود که زن‌ها دم در می‌نشستند. تا برسی مقصد از انواع‌واقسامشان سان می‌دیدی با نگاه‌هایی که تحقیر، تمسخر و ترحم سمتت کمانه می‌کرد. سعی می‌کردم چشم‌توچشم آن‌ها نشوم، اما فرمول منم مثل شمامِ مصطفی مگر می‌گذاشت؟ به همه سلام می‌کرد، حتی آن‌هایی که از او رو برمی‌گرداندند و با انگشت اشاره نشانش می‌دادند. یا با گفتن «دیوونه اومد.» فرار می‌کردند یا قایم می‌شدند. با بعضی‌ هم که روسری‌شان را می‌گرفتند جلوی دهانشان تا خنده‌شان پیدا نباشد، دست می‌داد. او لبخند را اصالتاً دروازه‌ی ارتباط با آدم‌ها می‌دانست یا نشانه‌ی محبت آن‌ها. دیگر مفاهیم پیشونددارش مثل ریشخند، تلخ‌خند و زهرخند برایش بیگانه بود. خواهرم بارها نصیحتم کرده بود اگر می‌روم آنجا او را دنبال خودم نکشانم. چون مردم خیال می‌کنند بچه‌ام است و این‌جوری درِ بختم بسته می‌شود. مصطفی اما بی‌خبر از تأثیر بن‌بست‌کننده‌ی حضورش، دلش می‌خواست با هم برویم. 

دخترها را بیشتر از پسرها دوست داشت، چون محبت و توجه بیشتری به او می‌کردند. به‌خاطر همین از مخالفان سرسخت ازدواجشان بود و دامادها به چشمش از دسته‌ی مغضوبین خانواده بودند. اگر می‌گفتیم فلان‌دختر می‌خواهد ازدواج کند، ملتمسانه می‌گفت: «نه. بابایی خَ.» حرف «ر» را نمی‌توانست تلفظ کند. «خر» را «خَ» می‌گفت. خر گفتن در اینجا نماد اعتراض بود تا جلوی جدایی دخترها از خانواده را بگیرد. «بابایی» اسمی بود که برای شوهرخواهر بزرگم گذاشت و بعد از آن در فرهنگ لغاتش جایگزین کلمات شوهر و داماد شد. 

پاشنه‌آشیلش ازدواج من بود. ما هیچ‌وقت تیتراژهای شاد پایان سریال‌ها را نمی‌شنیدیم، چون به تعبیر مصطفی این‌ها ممکن بود زمینه‌چینی‌ای برای عروسی من باشند و او با عوض کردن کانال تلویزیون از وقوع چنین اتفاقی پیشگیری می‌کرد. یک بار برای سال نو چند کارت‌پستال بهاری چسبانده بودم پشت در اتاقم. ظهر که از سر کار برگشتم همه را کنده بود. می‌گفت: «خَ، می‌خوای عروسی کنی؟»

 افراد خانواده با کشف این نقطه‌ضعف، اشکش را درمی‌آوردند. اگر لباس نویی می‌پوشیدم می‌گفتند: «زینب می‌خواد عروسی کنه.» او هم پیشا‌پیش باباییِ نیامده را «خَ»‌باران می‌کرد. اگر اطرافیان پیازداغ قصه را زیاد می‌کردند، صدایش را بالا می‌برد و آن‌قدر رگباری فحش می‌داد که صورتش خیس عرق می‌شد. هرچه نوازشش می‌کردم که: «دروغ می‌گن، من نمی‌رم، اینجا می‌مونم.» فایده نداشت. دست آخر شاید از شدت هراس می‌زد زیر گریه.

تا قبل از تولدش در سال شصت، کسی مثل او را ندیده بودیم. اصلاً نمی‌دانستیم چنین سندرمی وجود دارد. از تأخیر در رشدش فهمیدیم مشکلی هست که آن را هم می‌گذاشتیم به‌حساب هفت‌ماهه دنیا آمدن و وزن کمِ موقع تولدش. مشکلات رشدی‌ وقتی خودشان را نشان دادند که دو سال و نیم بعد، برادر کوچکم به دنیا آمد. توی عکس‌های سال 64 دوتایی کاپشن‌های پشمی کِرم تنشان است و موهای لخت مشکی دارند، مثل دوقلوها. هرکه آن‌ها را می‌دید همین تصور را داشت. لاغر بود که لاغری‌اش میراث خانوادگی بود. با تأخیری دو سه‌ساله راه افتاد و قد کشید. اما همچنان خوب حرف نمی‌زد، چون زبان بزرگش مانع ادای درست کلمات بود. در عکس‌های کودکی چهره‌اش کمتر نشان می‌دهد سندرم داون است، اما زبانش همیشه بیرون است. 

خیلی وقت‌ها مردم بهمان می‌گفتند: «عمر چنین بچه‌هایی کوتاهه.» اما شنیدنش از زبان پزشکان و نادیده‌انگاری وجه انسانی‌اش عجیب بود. مثل وقتی که او را برای درمان برده بودیم بیمارستانی در کرمانشاه. دکتر هنوز معاینه نکرده، گفت: «این‌ها زود می‌میرن. خیلی برای درمانش هزینه نکنین.» مصطفی اما جوری با آن دکتر و دکترهای دیگر گرم می‌گرفت و بگوبخند می‌کرد که انگار نسبتی با مرگ نداشت.

من و مصطفی پنج سال و نیم اختلاف سنی داریم. یادم نیست از کی، ولی دیرتر از بچه‌های معمولی تک‌وتوک کلمات ضروری‌ای مثل «دا، بابا، آب و نان» را می‌گفت. بعضی کلمات را هم با اشاره. مترجمش بودم، اما از یک‌جایی؛ خاطرم نیست چه سالی؛ شروع کردم به حرف زدن با او. به زیاد حرف زدن. نه با زبان اشاره، به زبان خودمان. ظهرها بعد از ناهار که می‌خوابیدیم برایش قصه می‌گفتم. قصه معجزه کرد. از اشاره رفت سمت کلمه. دایره‌ی واژگانش زیاد شد. حتی اگر کلمه‎‌ای را هم درست ادا نمی‌کرد، منظورش را می‌رساند. قصه‌ی شنگول‌ومنگول به خوانش او در حافظه‌ی خانواده ثبت است. اسمش شده «مامان ‌سبزی»، «ماما گَکی» البته. 

در حال بارگذاری...
عکس از میترا بهمنى

فرایند کلمه‌سازی‌ منحصربه‌فردی داشت. در بعضی کلمات آوای کلمه را حفظ می‌کرد، اما یک یا دو حرفش را تبدیل می‌کرد به حرف دیگری. مثلاً سلام را کرد «سیام» و خداحافظ شد «وا وا» که برگرفته از «بای بای» بود. خواهر دومم را «عمآجی» صدا می‌کرد؛ ترکیب عمه و آجی؛ عمه را که برادرزاده‌هایم می‌گفتند و آجی را برادر کوچکم. وقتی هنوز کمتر کلمه داشت به‌جای صدا زدن اسم افراد به صفاتشان اشاره می‌کرد. من از اولین کسانی بودم که برایم اسم گذاشت؛ اسمم تلفیق دو تا فحش بود که یک بار بابا به من داده بود. هشت‌ساله بود که خواهر سومم را با لباس عروسش معرفی می‌کرد. دو کف دستش را می‌گرفت دور کمرش و جوری بازشان می‌کرد که چین و پف لباس را تداعی کند. وقتی خواهرزاده‌ام به دنیا آمد، به‌رسم ذوق کردن خانواده‌های ایرانی برای نوزاده تازه‌متولدشده می‌گفتیم: «جان! جان!» مصطفی «جان» را کرد «شان» و این اسم ماند روی او. خواهر دومم می‌گفت: «علی، پسر برادرم قلبمه.» مصطفی از این جمله ترکیب «علی ‌قلب» را ساخت. خواهرزاده‌ی دیگرم که تپل بود موقع غذا خوردن بالا پایین می‌پرید یا اگر آدم غریبه‌ای می‌دید از لای در سرک می‌کشید. مادرم می‌گفت: «زکی مثل گربه‌ست.» او کلمه‌ی گربه را کرد «گَبَه و گَبی». 

یک روش دیگر نام‌گذاری استفاده از صداها بود. به خواهر بزرگم می‌گفت «اُپَه». اُپ صدای بوس محکم بود و خواهرم آدم زیاد بوس‌کننده‌ای بود. هرچه سنش بیشتر شد تلاشش به حدی بود که بیشتر صفت‌ها و صداها را تبدیل کرد به اسم. خواهرها و برادرها، عروس‌ها و دامادها، خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها و حتی افراد نزدیک فامیل و بعضی همسایه‌ها اسم‌دار شدند. 

خودش به این ویژگی‌اش آگاه نبود که دوست داشت کلمه‌های جدید یاد بگیرد و در سطح قبلی متوقف نشود، اما اگر کسی از بیرون می‌دیدش زود متوجه می‌شد که عاشق یادگیری است. چون هرچه بیشتر کلمه یاد می‌گرفت شباهتش به دیگران بیشتر و برقراری ارتباط برایش آسان‌تر می‌شد. 

از وقتی برادر کوچکم رفت مدرسه، هوای مدرسه رفتن به سرش زد. او را بردیم مدرسه‌ی استثنایی‌ها؛ مدرسه‌‌ای که در آن بچه‌های سندرم داون، نابینا، ناشنوا و دیگر افراد توان‌خواه همگی سر یک کلاس می‌نشستند. بعد از چند روز زنگ زدند که «جنب‌وجوشش زیاده، بیایید ببریدش.» هم نظم کار دستش داده بود و هم اجتماعی و مسئولیت‌پذیر بودن. وقتی دیده بود صف کلاس منظم نیست، سرخود مبصری‌اش گل کرده و بچه‌ها را ردیف کرده بود. یا رفته بود دفتر و شروع کرده بود با معلم‌ها به خوش‌وبش کردن. این ویژگی را همه‌جا داشت؛ در صف شیر، نانوایی، مهمانی و مطب. گاهی می‌رفت مسجد و با امام‌جماعت جوری گرم می‌گرفت که انگار آشنای چندین‌ساله‌مان است. چند باری سر نماز رفته بود میکروفن را از بچه‌های مکبر گرفته بود و خودش با گفتن «آلادا» به‌جای «الله‌اکبر» مسجد را به‌هم ریخته بود. وقتی می‌گفتیم: «نرو.»

با خنده توجیه می‌کرد: «اون پسره صداش آروم بود.» یا «کوچولو بود و بلد نبود. من فقط گفتم آلادا.» از نظر خودش فرقی بین آلادا گفتن او و الله‌اکبر گفتن بقیه نبود. 

بعد از اخراج از مدرسه هر وقت از جلوی دبستان کودکان استثنایی مهر رد می‌شدیم می‌گفت: «اینجا مدرسه‌ی من نیست. من می‌خوام برم مدرسه‌ی امام.» امام اسم دبیرستانی بود که فقط از خاطرات برادرهای بزرگ‌ترم شنیده بود، اما شده بود مدرسه‌ی رؤیاهایش. او تفاوتی بین خودش و آن‌ها قائل نبود. در دنیایش عشق به درس‌ومشق شرط لازم و کافی برای ورود بود. 

 وقتی برادر و برادرزاده‌هایم به سن کنکور رسیدند، خیال دانشگاه رفتن کرد. هر بار با هرکدام از پنج شش نفرشان قصد شرکت در کنکور را داشت و این داستان تا زمان مرگش در سال نود آیین‌وار تکرار ‌می‌شد. از صبح که بیدار می‌شد دفتر و کتاب‌هایش را باز می‌کرد، دو سه‌ ردیف می‎چید. لیوان و سبد کوچکِ جای سبزی‌خوردن را پر کرده بود از بیست سی تا خودکار و بی‌وقفه می‌نوشت، برای قبولی در آزمون. نوشتنش به مثابه‌ی تست زدن بود یا جزوه نوشتن. هفته‌ای دو سه خودکار تمام می‌کرد. گُله‌به‌گُله‌ی لباس‌هایش جای رنگ خودکار آبی بود. اوایل روی زمین می‌نشست، بعد که زانوی راستش آسیب دید، روی میز چوبی کوچکی درس می‌خواند. هرکس کتاب و مجله‌ای لازم نداشت برایش می‌آورد. بعضی را قبول می‌کرد و بعضی را دور می‌انداخت. هرچه فرم و صفحه‌آرایی کتاب‌ها به فرمت دبیرستانی و دانشگاهی نزدیک بود، برایش عزیزتر بودند. میز تلویزیون کمدداری داشتیم جامانده از تلویزیون سیاه‌وسفیدمان. با نظم میلی‌متری کتاب و دفترها، خودکارها، کاست‌ها، ضبط و خوراکی‌ها را رو و توی آن می‌چید. 

عشق درس و مدرسه تبدیلش کرده بود به یک سارق کتاب. توی خانه‌ی خودمان کافی بود کتابی را چند دقیقه توی دستش بگیرد، اگر حواست نبود که آن را پس بگیری صاحبش می‌شد. وقتی خواهرم طبقه‌ی بالا زندگی می‌کرد، گاهی به بهانه‌ی دیدن اُپه می‌رفت بالا و از فرصت مشغول شدن آجی به کارهای خانه استفاده می‌کرد، یک نایلون از کتاب‌های بچه‌ها را جمع می‌کرد و از روی تراس پرت می‌کرد توی حیاط. یا مهمانی که می‌رفتیم قبل از خداحافظی باید نگاه می‌کردیم توی کتاب‌هایش کتابی از صاحب‌خانه جاسازی نکرده باشد. این‌ها در حالی بود که دوروبرش پر از کتاب و دفترهایی بود که برایش خریده بودیم. ما خانواده‌ی کتاب‌خوانی بودیم، اما فرمول دلبستگی کتابی‌ مصطفی دیگر هیچ‌وقت تکرار نشد.

دستخطش مثل نسخه‌های پزشکی بود. از چپ به راست می‌نوشت با ریتمی شبیه نوار قلب. به‌جز نوشتن توی دفتر، توی بعضی کتاب‌ها هم می‌نوشت و اصلاً همین راهی برای تصاحب کتاب بود. مثلاً کتاب دانشگاهی‌ات را برمی‌داشت، در صفحات مختلفی از اول تا آخرش می‌نوشت و تو وقتی این حد از تجاوز را می‌دیدی، ممکن بود دیگر کتاب را به او ببخشی. گاهی بعضی کتاب‌ها را ورق‌ورق می‌کرد و بعد روی ورق‌ها می‌نوشت. مثل دیکشنری لانگمنی که اواسط دهه‌ی هشتاد تازه خریده بودم و به این سرنوشت دچار شد. آرشیو روزنامه‌ی شرق برادرم هم از دستش در امان نماند و بابتش چه کتک‌ها که نخورد. ولع سیری‌ناپذیری برای کتاب و دفتر داشت که با هیچ کمیّتی پر نمی‌شد.

در حال بارگذاری...
عکس از میترا بهمنى

کتاب‌خوانی ما به او هم سرایت کرده بود؛ به‌خصوص که خیلی از من تقلید می‌کرد. هرجا می‌رفتیم حتی برای یک شب‌نشینی کوتاه، کتاب را از خودش جدا نمی‌کرد. یک بار نمی‌خواستم با خودم کتاب ببرم. توی پارکینگ همین که دید کتاب دستم نیست، با سرزنش‌ گفت: «خَ، کتاب نیاوردی؟» به‌دو رفت کتاب سبکی از توی کتابخانه آورد تا بی‌کتاب نباشم.

 خر گفتنش نه که فحش باشد؛ شوخی صمیمانه‌ای بود متناسب با شخصیتش. همین‌ جزئیات، حضورش را در خانه شادی‌بخش می‌کرد. نه اینکه لودگی کند یا تقلید؛ شادی‌اش درونی و خودجوش بود. گرچه در خیلی از جمع‌های خانوادگی از او دلقکی می‌ساختند که اسباب تفریح جمع شود یا آن‌قدر سربه‌سرش می‌گذاشتند تا واکنش نشان دهد. مثلاً کتاب و دفترهایش را برمی‌داشتند؛ جوری که مثل یک ماده‌گرگ خیز بردارد، سرخ شود، فحش بدهد و از عزیزترین دارایی‌هایش دفاع کند تا به او بخندند.

هر صبح بعد از صبحانه ضبطش را روشن می‌کرد. نوار کاست زیاد داشتیم. از بینشان چند تا را صاحب شده بود. عاشق آهنگ «no volvere» جیپسی‌کینگ بود. به آن می‌گفت «لَلِه». نُه سال بعد از مرگش آهنگ را که پخش کردم، از مادرم پرسیدم: «این رو یادته؟»

گفت: «همون دوست مصطفاست؟» 

من یه کلاغ روسیاه چاووشی را هم زیاد گوش می‌کرد. ترانه‌های گروه آریان، مثل گل آفتاب‌گردون یا پر پرواز شادمهر هم که اوایل دهه‌ی نود فراگیر شده بودند، جزو پلی‌لیستش بود. همچنین یاد استادِ افتخاری موسیقی زیر متن مشق نوشتنش بود. اما لحظاتی هم دست می‌کشید از نوشتن و با صدای بلند فقط غرق هم‌خوانی ترانه‌ها می‌شد.

مادرم را به‌طور خاص مال خودش می‌دانست. آهنگ‌ مادر حبیب و مادر من، مادر من خسرو شکیبایی را اگر برادرهایم پخش می‌کردند؛ که گاهی برای اذیت کردنش این ‌کار را می‌کردند؛ گریه می‌کرد، چون خیال می‌کرد دارد مادرم را با کسی دیگر قسمت می‌کند. انحصار پخش این دو آهنگ متعلق به او بود.

 به‌تناسب زمانه گرایشش به‌سمت پاپ بود، آن‌هم نه پاپ‌های تلویزیونی. با اینکه از صبح تا شب که بابا از مغازه برگردد و بخواهد اخبار گوش کند، تلویزیون در اختیارش بود، اما خیلی کم سراغش می‌رفت، مگر برای نرمش صبحگاهی با حبیب حامدی. پذیرای آهنگ‌هایی بود که پسرهای خانواده می‌شنیدند. اگر بود احتمالاً با آن‌ها الکترونیک گوش می‌کرد و با آهنگ تیتراژ سریال دارک «Goodbye by Apparat» منقلب می‌شد. 

سیزده سال است دیگر زنده نیست. وقتی مُرد کمتر از یک ماه مانده بود به تولد سی‌سالگی‌اش. شاید اگر بیشتر عمر می‌کرد گوشی‌های هوشمند به کمک یادگیری‌اش، حرف زدنش و لذت موسیقایی‌اش می‌آمدند. 

از وقتی تلگرام آمده برادرزاده‌ها و خواهرزاده‌هایم به اضافه‌ی من که عمه‌ی کوچکم و دو برادر کوچک‌ترم گروهی داریم که لوگویش عکس مصطفاست به اضافه‌ی این کلمات: بَبَه روح یک جهان بی‌روح. تا چند سال روز تولدش دوازده بهمن عکس گروه عوض می‌شد. حسین پسر برادرم می‌خواست او را هم کنارمان داشته باشیم. به جبران نزدیک نشدن به جهانش تا وقتی زنده بود. مصطفی بعد از مرگش در یاد خانواده و خیلی آدم‎‌های دیگر زنده است. با او ما بازمی‌گردیم به همان آدم بی‌آزاری که اگر آزاری هم می‌رساند عمدی نبود. خیلی وقت‌ها چه موقع چت یا حال و احوال تلفنی و حضوری با «سیام» و «وا وا» شروع و خداحافظی می‌کنیم. برای شب به‌خیر به هم می‌گوییم: «داتا». علی را صدا می‌کنیم «علی قلب» و محمدرضا را «شان». زکریا بِرند فروشگاه لباسش شده «گوبی» با لوگوی یک گربه. شب‌ها قبل از خواب با مادرم به‌رسم او ناهار فردا را تعیین می‌کنیم. با هر لقمه غذای گوشتی مثل مرغ، جگر، کوبیده و کتلت جایش را خالی می‌کنیم و با هر آش ترخینه بار گذاشتن یادمان می‌افتد که با چه لحن ملتمسانه‌ای، خودش را لوس می‌کرد و می‌گفت: «داوَه1 گَه‌خَه نه.»، چون از غذاهای آبکی خوشش نمی‌آمد. غذا بهانه‌ای است تا آدم فقدانش را رنگ بدهد و تلخی‌اش را بگیرد.

تا زنده بود انگار موجودی فضایی به دنیای روتین ما آدم‌های سالم قدم گذاشته بود و با برچسب «دیوانه، عقب‌مانده و عقب‌افتاده» مرزی بین دنیاهایمان کشیده می‌شد. او متعلق به خارج از این مرز بود. اواخر عمرش دیگر مفهوم این کلمات را می‌دانست، چون وقتی کسی این‌طوری صدایش می‌کرد به مادرم می‎گفت: «بگو خودش عقب‌مونده‌ست.»

مصطفی در غیاب قابلیت یادگیری کم و گاهی متوسط، رشد بدنی ضعیف و بیماری‌های متعدد کاراکتر منفعلی نبود. حضور پویایش گشایش روزن امیدی بود در زندگی من و هست و هست. انگار ترانه‌سرای گودبای این را برای او سروده: «نه برای همیشه و نه هیچ‌وقت خداحافظ.»2

1.Neither ever, nor never Goodbye

2. ما در زبان لکی به مادر می‌گوییم دا. داوَه لحن صمیمانه‌تر دا است مثل مامانی.

متن‌های دیگر
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد

ما را دنبال کنید
linkedintwittertelegraminstagram
پادکست شوروم
youtubespotifyapplecastbox
icon

هر کسی در سینه داستانی برای روایت دارد